یه اتفاق بد
پنج شنبه 18 اسفند مامان جون سارا که خونشون تعمیر کرده بود داشت وسایل رو سر جاش می ذاشت که ما هم رفتیم کمک کارا تموم شد و آخر کار خواستیم چای بخوریم و چون گاز وصل نبود با پیک نیک این کا رو کردیم ولی همین که پیک نیک رو خاموش کردیم سارا سریع دستشو گذاشت رو پیک نیک و..... از ساعت 10 تا 1 شب گریه می کرد الهی بمیرم مامان هم کلی گریه کرد و بابام که کاردش میزدی خونش در نمیومد شایدم گریه کرد... سارا جون هم دیگه هر کسو می دید می گفت" ممین ممین" یعنی دستمو ببین" اوخ اوخ می می نی هبیت دس پا هسی" یعنی دست می مینی و پای خرسی با کبریت سوخت!!!!!! . فردا شبش هم طبق معمول هر سال آبتین ...
نویسنده :
مامان
10:31
چهار شنبه سوری
دیشب هم که رفتیم چهار شنبه سوری اما سارا جون از سر وصدای ترقه ها ترسید و هی می گفت "آتیس تسید" یعنی از آتش ترسیدم ...
نویسنده :
مامان
10:30
کوهنورد کوچک
سارا کوچولوی کوهنورد 12 اسفند همراه مامان و بابا رفت به آبشار تارم یکی از آبشار های زیبای شهرمون که البته یه کوهنوردی سخت هم داره که سختیش واسه مامان و بابا بود که یه کوله به سنگینی سارا جون داشتند بسیار زیبا بود " آفرین بر خدا و آفریده هایش" ...
نویسنده :
مامان
10:06
قصه خواب
دیشب بابا موقع خواب شروع کرد به قصه گفتن البته به انتخاب سارا جونقصه توپ توپ با با با احساس شروع کرد به قصه گویی وکمی با صدای بلند سارا که خیلی خوابش میومد به بابا گفت بابا لالا بعد از ٢ بار گفتن با لحن محکمتری گفت بابا بابا لالا لالا یعنی بابا قصه نگو وای ما دیگه از خنده روده بر شدیم آخه بابا کلی تو ذوقش خورد
نویسنده :
مامان
17:11
مهد کودک
چند وقت قبل مامان برا کاری مجبور به یه سفر یه روزه میشه وسارا که پیش مامان جون بوده بهانه گیری رو شروع میکنه مامانی هم میبرتش مهد کودک نزدیک خونشون از قضا همون روز جشن ٢٢ بهمن هم بوده وسارا کلی حال میکنه به قول خودش با نی نی ها و از اون روز هی میگه نی نیا بادی(بازی) نننی(صندلی) مامانی و....
نویسنده :
مامان
17:06
مامان تنبل یا پر مشغله؟
نمی دونم تنبلی اومده سراغم یا سرم شلوغه که زود به زود آپ نمی شم سارا جونم توی این مدت واکسن ٦ ماهگیشو زد وای که چه چیزیه از همه واکسن ها بدتره ٤ یا ٥ روز تب همراه با درد جای آمپول شب اول که کوچولوی مامان اصلا راه نمی رفت و هی گریه میکرد و میگفت بابا آپو و دستشو میذاشت روی پاش تا چند روز هم که میلنگید خلاصه از ٢٤ بهمن که واکسنو زدیم یه چند روزی گرفتار بودیم بعدشم که که دیگه ماهی توی خیابونا می فروشن و سارا خانم شد مشتری پر وپا قرصشون و ٣ تا سفید وسیاه وقرمز خرید و دیگه معرکه ای داریم با اینا هی می خواد دست کنه توی تنگ وبابام عصبانی میشه و ........ چند وقت پیش هم رها جون اومد خونمون و برا سارا یه دونه خرسی و ٥٠ تومن پول کادو آورد ...
نویسنده :
مامان
17:00
شیرین عسل ما
دختر خوشکل مامان که حالا کم کم یک سال و نیمه میشه خیلی هم شیرین تر و لوس لوسک تر شده خوشکل میرقصه ناز میاد وقتی مامان باهاش قهر میکنه اون قدرماما ماما میگه تا مامان آشتی کنه اگر هم مامان آشتی نکنه مامانو بوس میکنه بعدم میگه" آتی " خلاصه دخترم خوردنیه! عزیز مامان از ٢ ماه پیش جمله هم میگه اولین جملش هم در جواب بابای حسنی بود که گفت حسنی می یای بریم حموم سارا جونم جواب داد" نه نی یام" الان هم که مریضه سرما خورده ولالا کرده راستی موقع خواب باید خرسی هم (که مامان جون واسش خریده) کنارش باشه تا بخوابه اگه نه اون قدر میگه "ه تی ه تی" تا خرسی رو بیاریم!
نویسنده :
مامان
1:30
شیرین زبون
خامو...........................................خاموش اوبتاد..........................................افتاد بینا بینا.......................................بیا اونا............................................اون جا نی نی ...................................... اشاره به دیدن سیدی خاله ستاره ما.............................................ماست ت تین.......................................ته چین مو مو.......................................گاو اما..........................................اسما و خیلی کلمات دیگه که با زبون شیرینش به زیبایی تلفظ میکنه
نویسنده :
مامان
0:37






